تبلیغات
منتظران ظهور
03:16 ب.ظ
5
حكایت سید محمد جبل عاملی

مرحوم نورى مى‏نویسد: عالم متّقى مرحوم سید محمد جبل عاملى از اهالى قریه جب شلیت، از ترس حاكمان ستم پیشه و ظالم آن منطقه، كه قصد داشتند سید را وادار كنند به نیروهاى نظامى آنها بپیوندد، بطور مخفیانه با دست خالى از جبل عامل خارج مى‏شود و پس از تحمّل سختى‏ها، خود را به نجف اشرف مى‏رساند و مجاور حرم حضرت امیرالمؤمنین على‏علیه السلام زندگى ساده و فقیرانه‏اى را شروع مى‏كند.

 شرایط آن زمان به گونه‏اى بوده است كه تقریبا اكثر مردم حتى در تأمین مایحتاج روزانه خود دچار مشكل بوده‏اند، وقتى وضع عامه مردم چنان باشد بدیهى است كه امثال سید محمّد كه با دست خالى مجبور به ترك وطن مى‏شوند و در عین حال به جهت عفیف و با حیا بودن راضى نمى‏شوند كه كسى متوجّه تنگ دستى آنها گردد مجبورند فشارهاى زیادترى را متحمل گردند. در چنین شرایطى گاهى به خاطر فقر و غربت، سیّد محمّد مجبور بود چندین روز متوالى را گرسنه بماند و حتى نتواند مختصر خوراكى را براى خوردن تهیه نماید، بر اثر تكرار این وضع سیّد هر چه فكر مى‏كند هیچ راهى به نظرش نمى‏رسد. ناگهان به ذهنش خطور مى‏كند كه عریضه‏اى به حضرت حجة بن الحسن المهدى‏علیه السلام بنویسد و از آن حضرت درخواست كمك و حلّ مشكل نماید. در موقع نوشتن عریضه بنا را بر این مى‏گذارد كه چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونه‏اى كنترل كند كه كوچك‏ترین خلاف شرعى را مرتكب نشود، تا به واسطه این كار مورد عنایت امام زمان‏علیه السلام  قرار گیرد.

 ضمنا عهد مى‏كند درخواست خود را هر روز صبح روى كاغذى بنویسد و قبل از طلوع آفتاب بدون آن كه كسى متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستورى كه در عریضه‏نویسى وارد شده است آن را در آب جارى یا چاهى بیندازد.

 سیّد این كار را بدون وقفه سى و نه روز انجام مى‏دهد منتهى در روز آخر وقتى نتیجه‏اى نمى‏بیند با ناراحتى خاصّى بر مى‏گردد. در وسط راه متوجه مى‏شود كه كسى از پشت سر مى‏آید. وقتى سیّد بر مى‏گردد و به پشت سر خود نگاه مى‏كند مى‏بیند یك مرد عربى در چند قدمى او مى‏آید. وقتى به سید نزدیكتر مى‏شود سلام مى‏كند و پس از احوالپرسى مختصر، از سیّد سؤال مى‏كند: سیّد محمّد! مگر چه مشكلى دارى كه سى و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اینجا مى‏رسانى و عریضه‏اى را كه همراه مى‏آورى به آب مى‏اندازى و سپس بر مى‏گردى؟ آیا فكر مى‏كنى كه امام تو از حاجت و مشكل تو اطلاعى ندارد؟!

 سید محمّد مى‏گوید: من در حالى كه از حرفهاى آن عرب جوان تعجب كرده بودم با خود گفتم: این آقا كیست كه مرا با اسم شناخت؟ در حالى كه من تاكنون او را در جایى ندیده‏ام.

 ثانیا: او با من به لهجه جبل عاملى صحبت مى‏كند، و حال آنكه ازاهالى جبل عامل كسى این‏گونه لباس نمى‏پوشد و قطعا او از جبل عاملى‏هاى ساكن نجف هم نیست چون من همه آنها را مى‏شناسم.

ثالثا: من در طى این سى و نه روز كه صبح زود از شهر خارج مى‏شدم، همواره مواظب بودم كه كسى متوجه من نشود، پس این آقا چگونه خبر دار شده است كه سى و نه روز است من این كار را تكرار مى‏كنم؟!

 همین‏طور كه با آن مرد عرب به طرف شهر مى‏آمدیم من به این مطالب فكر مى‏كردم، ناگهان با خودم گفتم: یعنى ممكن است كه من این توفیق را پیدا كرده و به زیارت حضرت ولى عصرعلیه السلام  نائل آیم؟!

 از آنجایى كه قبلا درباره اوصاف وشمایل آن حضرت چیزهایى شنیده بودم، تصمیم گرفتم ببینم آیا از آن نشانه‏ها در این عرب جوان اثرى وجود دارد یا نه؟ این بود كه در صدد برآمدم تا با او مصافحه كنم، لذا دستم را به طرف او دراز كردم ومتقابلا آن جوان هم دست مباركش را پیش آورد، وقتى باهم مصافحه كردیم، مطمئن شدم كه او همان عزیزى است كه همه مشتاق زیارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا  دست مباركش را ببوسم سپس خود را به روى قدمهاى مباركش بیندارم ولى وقتى با تمام وجود خم شدم تا لبهاى خود را به دست مباركشان برسانم، بلافاصله ناپدید شد و مرا در حسرت دیدار دوباره‏اش گذاشت و گر چه بعدها آن مشكل فقر از من برطرف شد، ولى هیچ وقت حسرت دیدارى دوباره، به پایان نرسید.